تبليغاتX
معشوقه مرده

معشوقه مرده

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:49  توسط مجتبی  | 

يادش به خير روزايي كه گل ياست بودم...يادش به خير قديما هوشو هواست بودم...حالا ازم رنجيدي گفتي از من بريدي...ديگه تو قهري با من... جوابمو نميدي؟؟؟ عاشقت هستم اگر چه هدفي بيهوده ست ... دوستت دارم اگر چه سخنه تکراري است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:47  توسط مجتبی  | 

خداحافظ برای همیشه( رفتی نامرد )

 

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان !

نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه

و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ...

ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...

و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ...

و حتی باور نکردم این بریدن را ...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی ...

و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

گناهت را می بخشم !

می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان !

نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !


خدانگهدار ... خدانگهدار ... خیلی بی وفا بودی

 

تقدیم به کسی که دیوانه ام کرد و رفت  ......................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 18:54  توسط مجتبی  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي :

ـ‍‍‍‍((از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني٫ چندي از اين شهر سفر كن))

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم٫ نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

 نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگرهم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني دیگر از ان كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:29  توسط مجتبی  | 

 تقدیم به طرفداران پرسپلیس
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 22:59  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:24  توسط مجتبی  | 

هیچ ترانه یی لایق نیست . هیچ حرفی مفهومی نداره .

 

اگه دنیا بسوزه این عشق حرف آخری نداره . نگو تموم میشه امکان نداره .

 

چیزی که از تو برای تو مونده مال من نیست . دروغه .

 

دیروز زود بود امروز هم دیره . جوونی از دست رفت برامون زیان شد.

 

از شب ها بپرس. از روز ها بپرس. از هرکی دوست داری بپرس. نمیتونی بفهمی.

 

بپرس از زندگیت . بپرس از رویاهات . بپرس از کسیکه میدونه

 

ولی ...

 

نمیتونه برات بگه که چطور عاشقتم . بودن تو در تمام زندگیه من .

 

چطور وجودت دشمن تنهایی بود برای من .

 

زیباییه تو برای من دردسر شده .

 

نمیتونی فکر کنی که چطور دوستت دارم بیشتر از همه چیز .

 

دیداره  ما یه جایی بالاتر از عشق بود . خوشحال یا هم ناراحتم بگذریم .

 

دنیا اینطوری میگذره تو هم عادت کن. عشق تو در این دنیای فانی برای من کافیه.

 

کی از حال من خبر داره ؟

 

اعتبار عشق هیچوقت از ما دور نشه .

 

اما ...

 

اگه میل رفتن رو هم داشت. از چشمهامون از سرنوشتمون فقط حضورش کم بشه.

 

نه یاد و خاطرش .

 

 

اطمینان داشته باش هیچوقت فراموش نمیشی .

 

اینقدر اسمت رو میگم تا بمیرم ...

 

 

 

اینهارو گفتم تا اگه عاشق هستی . عاشق باش.

 

اینهارو گفتم تا اگه عاشق نیستی . عاشق نشو .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:5  توسط مجتبی  | 

نميترسم از مرگ . ترسم بي تو بودن .

 

به تو رسيدن ميخوام . سخته عشق من ، به نبودنت عادت كردن .

 

اگه چاره است براي عشقم ، با تو مردن . بدون ترس ، با تو مردن ميخوام .

 

با تو زندگي كردن . با تو خنديدن . زندگيرو با تو ميخوام دوست داشته باشم .

 

نياز داره . روح من  به عشقه تو نياز داره . اين عمره جوونيم .

 

 سرنوشت بيچاره ام .

 

 به تو هر روزه من نياز داره .

 

 

به تو عمر من  نياز داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:3  توسط مجتبی  | 

 اینم عکس خودمه
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 22:6  توسط مجتبی  | 

از هياهوي واژه ها خسته ام

 

 

من سكوتم را

 

                                    از اُوراق سپيدآموخته ام.

 

آيا سكوت

 

                              روشن ترين واژه ها نيست؟

 

همسشه در خلوت

 

                                      مرگ را مجسم ديده ام

 

آيا مرگ

 

                            خونسردترين.واژه ها نيست؟

 

تا چشم گشودم

 

 

از چشم زندگي افتادم.

 

 

شبي-شايد امشب

 

 

زير نور يك واژه خواهم نشست

 

 

نام خونسرد عشقم  را

 

 

                             بر حواس پنجگانه ام

 

                                                        حال خواهم خوفت

 

وهم زمان

 

             پايين.آخرين برگ خاظراتم

 

                                              خواهم نوشت:

 

                                                                 پايان

 

 

منتظره نظرایه خوشکلتون هستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:50  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:47  توسط مجتبی  | 

                                                                                       اوه اوه اوه چقدر کتک خوردهوای
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:40  توسط مجتبی  |